نگرشی به ”نقش و جایگاه عقل“

                                           (قسمت اول)
شاهکار استعمار چیست؟…

مقدمه:
همانطور که میدانید استعمار یعنی ”اخذ عمران و آبادی“ ، یعنی هر کجا که میرود منابع و منافع ملت ها را به غارت میبرد…
حال، آیا میدانید ”شاهکار استعمار“ چیست؟… ”شاهکار استعمار“ یعنی چه؟..  استعمارگران چگونه توانستند به خواسته های پلید خود برسند؟ و انسان ها را استحمار و استثمار کنند؟…
اگر بخواهیم به درستی درک کنیم که ”شاهکار استعمار“ چه بوده که توانسته در دنیا همچنان مستعمره های خود را ”استحمار“ و ”استثمار“ کند و به خواسته های شوم خود برسد، باید گفت: ”مسخ انسان“… یعنی بطور نامحسوس انسان را از ”خود بیگانه“ کرده است!… “چگونه؟ با ”اغفال عقل“
همانطور که در داستان سمبلیک ”آدم و حوا“، حوا، آدم را اغفال نمود و موجب هبوط آن دو به زمین گشت، در زمین هم استعمارگران با روش ها و شیوه هائی خاص، همان مسیر شیطان را ادامه میدهند و با ”اغفال عقل“ و ”عدم بکار گیری عقلانیت در زندگی“ نه تنها مانع ”رشد“ و ”عظمت“ و ”منزلتِ“ انسان هستند که او را به ”فقر“ و ”فلاکت“ و ”ذلت“ کشانیده اند…
اگر امروز می بینیم دشمنان بشریت به راحتی به هدف شوم خود رسیده و ”منابع“ و ”منافع“ ملت ها را به غارت میبرند و به راحتی (آنهم به بدترین وضع) آنها را می کشند و جنایات بسیار دیگر… به این دلیل است که انسان را از ”اصل خویش“ دور کرده اند.
واقعاً چه زیبا مولانا به این نکته مهم و بسیار با اهمیت اشاره می کند بطوریکه حتی دیوان اشعارش را با همین مطلب آغاز می نماید:
بشنو از نی چون حکایت می کند                 وز جدائی ها شکایت می کند
(یعنی انسانِ از خود بیگانه، انسانِ جدا شده از ”عقل“ است) و در دو بیت بعد می گوید:
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش             باز جوید روزگار وصل خویش
و این حکایت ماست، حکایت کسانی که درک کرده اند بیهوده و عبث آفریده نشده اند و با تلاش برای رهائی از اسارت ها… به فکر وضع ”مطلوبند“ و به دنبال باز گشت به ”اصل خویش“، به فکر ”منزلت“ والا و ”جایگاه“ بالای”اشرف مخلوقات“...
این که امروزه می بینیم زندگی انسان اینقدر پائین آمده و تنزل کرده که مانند دیگر موجودات در سطح ”غریزی“ زیست می کند و زندگیش در خور و خواب و کار و تولیدمثل و اجتماعی زیستن… خلاصه گردیده، بدین علت است که گوئی ”قوه عقلانیت“ در او خوابیده و ”فکرش“ به درستی کار نمی کند، هر چند سرشار از ”استعدادها“ و ”توانمندی ها“ باشد…
لذا می بینیم هیچگاه نمیتواند زندگیِ درست و در شأنِ ”انسان“ داشته باشد. بلکه به صورت یک ”رباطی“ در آمده که عملاً در خدمت دشمنان بشریت است… چنانکه می بینیم غارت ها و چپاول ها و اختلاس ها را می بیند اما در او طوفانی بوجود نمیآید، کشتار ها و جنایات را مشاهده می کند اما به آرامی می گذرد، ظلم ها و ستم ها را می بیند اما صدایش در نمیآید و… همه اینها به این علت است که ”عقلانیت“ که قوه تشخیص و سنجش است، گوئی در انسانِ امروزی تعطیل شده و انسان مسخ گردیده و الینه شده است.
در زمان شاه می گفتند: ”شاه سایه خداست“، مردم هم شاه را سایه خدا میدانستند،  و یا می گفتند: ”مسلمان کسی است که مقلّد باشد“ باز میدیدیم که چگونه کورکورانه تقلید می کنند!.   و همچنین می گویند: ”اساس دین بر ”نقل“ است نه ”عقل“،  و باز می بینیم که بدون هیچ تفکر و تعقلی به ”نقل قول“ها و ”شنیده“ها تکیه می کنند و آن می کنند که می گویند…
و خلاصه ”شاهکا استمار“ این بوده که با شیوه ها و روش هائی خاص، انسانها را  در آن محدوده ای که از قبل برای آنها تهیه دیده، سر گرم و الکی خوش نگه دارد و از قدرت ”تفکر“ ونیروی ”تعقل“ دور نگه دارد تا بتواند هر چه میخواهد ببرد… و هر چه میخواهد، بخورد و غارت کند و هر که میخواهد، بکشد و بالاخره هر جنایت و تجاوزی هم که به ”حقوق بشر“ می خواهد، انجام میدهد، چنانکه می بینیم…
در این موقعیت، که سازمان ملل هم ابزار دست ابرقدرت ها گردیده،  و انسان برای شکوفائی خود هیچ متولی و پشتیبانی ندارد، سخن گفتن از ”عقل“ آنهم از ”بیداری“ عقل و ”رشد“ و ”شکوفائی“ عقل… کار ساده ای نیست. لذا نخست  بطور نگرشی به عقل و عقلانیت بخصوص از نگاه ”دین“ می پردازم تا هم متوجه نقش عقل و جایگاه آن شویم و هم متوجه تفاوت فاحشی که بین اسلام و مسلمین است، گردیم و هم در عین حال متوجه شویم که چه بر سر دین آورده اند!!…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *